مدتی بود که نمی توانستم بنویسم. صادقانه، جراتش را نداشتم. دوستان، بهتر از عهده اینکار بر می آیند و برای من، بهترین کار، مطالعه نوشتار آنها و لذت بردن، یادگرفتن و شرمنده شدن از این همه عیب و نقص که این قلم دارد. ولی باز چه کنم که:
به حرص ار شربتی خوردم
مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
نوشته هایم در پست های قبلی عده ای را رنجاند و اعتراضشان را سبب شد. به آنها حق می دهم اگر نوشته ای و دیدگاهی را نپسندند اعتراض کنند. عده ای در خلوت، نژادپرست ام خواندند و عده ای در خفا بورژوآ نام ام نهادند. دوستانی مرا به فقر دانش تاریخی متهم کردند و عده ای نوشتهایم را خوانده یا نخوانده، دال بر خودنمایی یافتند.
در پست های قبلی نوشته بودم که در این جزیره بزرگ که استرالیا نام دارد، زشت و زیبا، خوب و بد در کنار هم زندگی می کنند مانند همه جای دنیا. امروز در محیط مجازی به چیزی برخوردم که باعث شد سه حس عصبانیت، درماندگی و غم به سراغم بیاید. نمی دانم که کیست و چرا در آنجا است؟ ولی حرفهایش، پریشانم کرد. نمی دانم برای شما نیز مهم است که کودکی بگوید که ما حیوان نیستیم و فقط آزادی می خواهیم یا نه؟ نمی دانم چه کاری می توانم برایش انجام دهم؟ نمی دانم که در کدامین کمپ استرالیا نگهداری می شود؟ و اینکه مسببین این قضیه چه کسانی هستند؟ به نظر می رسد تحقیر شدن ایرانی در دنیایی که در آن زندگی می کنیم تمامی ندارد و همچنان به آرزوی بهار باید این زمستان را سپری کرد.
دنیای بزرگی است که در هر گوشه و کنار آن میلیونها اتفاق می افتد. در گشت و گذارم در دنیای اینترنت به ویدئو جالبی برخوردم از سایت متاکافی در مورد تصاویری که از گوگل ارث ضبط شده. بعضی از این تصاویر برایم تازگی داشت ولی در کل ویدئو بسیار جالبی است که برای یکبار دیدن آن می ارزد.
اگر دوستان موفق به دیدن این ویدئو نشدند، می توانند به اینجا مراجعه کنند و یا لینک زیر را در فیلتر شکن خود کپی نمایند ( البته با تغییر اعداد فارسی به انگلیسی در این لینک!)
کتاب خوشه های خشم را نزدیک به ده سال پیش خواندم. در این کتاب جان استاین بک، نویسنده مشهور آمریکایی زندگی مردمانی تهیدست را به تصویر می کشد که از فرط نداری و درماندگی دست به مهاجرت می زنند و کوچ می کنند از دیار و کاشانه خویش برای به دست آوردن لقمه نانی برای امرار معاش. اوج تصویر پردازی های جان استاین بک در این کتاب، درست در صفحه آخر آن است. زمانیکه دختر جوان برای نجات جان پیرمردی گرسنه از مرگ، با پستان خویش به او شیر می دهد . زمانیکه این کتاب را خواندم نتوانستم، جلوی اشک خود را بگیرم که می دانستم این فقط یک داستان تخیلی نیست. در دنیای که ما در آن زندگی می کنیم، انسانهای ندار و درمانده فراوانند و نمونه هایش در سرزمین مادری مان متاسفانه روز به روز در حال افزایش است. این روحیه مادری، مخصوص زنان است و همه ما تجربه مادرانی فداکار را داشته ایم و می دانیم که حس غریبی است.
دیروز، زمانیکه داشتم مجله اینترنتی هندوستان تایمز را می خواندم به عکسی برخوردم که متعلق به خانمی به نام هیمانشو وایس است و مدال طلا بایت عکس خود از IFRA در رشته عکاسی خبری دریافت کرده. عکس متعلق به زنی از اهالی بی شوری است که دهکده ای است در نزدیکی های جودپور محلی که خود این عکاس زندگی می کند. عکس پیوند بین انسان و طبیعت را نشان می دهد و اینکه این حس غریب مادری تا کجا می تواند پیش رود.
دیک چنی را تقریباً همه می شناسند. جدا از نقشی که در کاخ سفید ایفا می کند و مخالفین بسیاری دارد، گاهی کارهایی از او سر می زند که مطبوعات نظرشان به زندگی خصوصی اش در تعطیلاتی که دارد جلب می شود. بعد از شلیک به همبازی اش که گفته می شد به اشتباهی در شکارگاه صورت گرفته اینبار عکاسان زیرک آمریکایی تصویری از او در نشریات به چاپ رساندند که در در بالای تصویر می بینید. با دقیق شدن در انعکاس تصویری که در عینک آفتابی دیک چنی افتاده چه چیزی به فکر شما خطور می کند؟
برای دیدن اصل این مطلب در روزنامه وسترن استرالیا به اینجا مراجعه کنید.
در گشت و گذار روزانه ام در شهر پرت ، گاهی صحنه هایی نظرم را جلب می کند. اگر دوربین عکاسی ام همراهم باشد یا تصویری از آن به یادگار در نزد خود نگاه می دارم یا اینکه فیلم کوتاهی از آن را در حافظه این دوربین ضبط می کنم. گاهی با مرور این تصاویر ضبط شده به مواردی می رسم که احساس می کنم می تواند نمای کلی از زندگی در این شهر را به خوانندگان این وبلاگ بدهد. اگر بپرسید که” آیا هر روز در این شهر اینگونه صحنه هایی می توان مشاهده کرد یا نه؟ ” جواب خواهم داد که خیر. ولی گهگاهی در کنار روزمرگی ها ، اگر تصویری زیبا از اینجا ضبط کردم در این وبلاگ خواهم گذاشت. شاید باعث عوض شدن چهره وبلاگم شود و گهگاهی از آنها خوشتان بیاید. به هر حال قسمتهایی از این تصاویر ضبط شده را به سایت یوتیوب فرستادم تا آنها را با شما عزیزان قسمت کنم.
اخیراً متوجه شدم سایت پتیش آنلاین در حال جمع آوری امضا برای تغییر نام خلیج عربی به خلیج فارس در سایت گوگل می باشد. من ۸۷۶۷۵ نفر بودم که این نامه را امضا کردم. گویا باید یک میلیون امضا جمع کنند تا شرکت فخیمه گوگل به واقعیت های تاریخی احترام بگذارد. به هر حال از شما عزیزان نیز دعوت می کنم که اگر مایل بودید این نامه را امضا کنید.